شنبه 29 بهمن1390
ادبیات فیزیکی
چهارشنبه 14 دی1390
دلتنگی
پنجشنبه 8 اردیبهشت1390
فرمول!
دوشنبه 25 مرداد1389
جمعه 8 مرداد1389
لحظه ای بیشتر از یک ثانیه!
چه راحت بعضی صحنه ها و اتفاقا یا جملات و صحبتها و یا حتی بوها آدم و پرت میکنن تو خاطرات و گذشته ها و کلن یه سفر زمانی میبرن آدمو. مثل اونچه که بوی کوکوی کدو و نازخاتون و برنج گرم امروز ظهر با من کرد. یه لحظه ناخوداگاه من و برد تو حال و هوا و فضای یه ظهر تابستونی تو خونه ی دوست داشتنیٍ مامان بزرگ، همه دور یه سفره تو پذیرایی و صدای پنکه ای که کنار دست بابابزرگ روشنه و تندوتند پره هاش دارن میچرخن و صدایٍ شوخی و خنده بابا بزرگ که همیشه سربه سر مامان بزرگ میذاشت و باهاش شوخی میکرد و ظرف شکر تو دستش و شکرا داشتن سرازیر ظرف نازخاتون جلو دستش میشدن. ما بچه هام همه کنار هم یه طرف سفره نشسته بودیم و همینطور که غذا میخوریم تو فکر اینکه جایزه آخر غذا که یه لیوان نوشابه ی مخلوط از کانادا و کوکا هست نصیب کی میشه و بابا بزرگ یه لیوان بچه گونه پر از اون و دست کی میده.
اگه دوباره به اون لحظه ها برگردم حتمن بیشتر از اون موقع ها از دیدن خنده های بابا بزرگ با اون دندون مصنوعی های بامزش کیف میکنم و بعدٍ غذا محکم تر از اون موقع ها ماچش میکنم چه جایزه مال من بشه چه نشه. حتمن بیشتر از اون موقع ها از حاضر جوابیهای مامان بزرگ لذت میبرم و مهربون نگاش میکنم. حتمن خیلی بیشتر از اون موقع ها تمام سعیم و میکنم که غذام و بدون بهونه و خیلی ترو تمیز بدون اینکه رو سفره بریزم بخورم که بعد غذا موقع چرت بعدازظهر یکی از جاهای کنار دست محمد دایی جون موقع دراز کشیدن و قصه گفتنش مال من بشه که خودم و بیشتر بلغزونم تو بغلش و تا اونجایی که میشه از نزدیکتر به قصه گفتن با آب و تابش گوش بدم. حتمن خیلی بیشتر از اون موقع ها از حو صله اش سوء استفاده میکنم و پیشنهاد تعریف یه داستان دیگه رو بهش میدم. ...
حیف، حیف که اون موقع ها بچه تر از این بودیم که بفهمیم همه اون لحظات خیلی سریع خاطره میشن و خیلی هاشون دیگه تکرار نمیشن. خیلی بچه تر از این بودیم که بفهمیم خیلی از اون آدما رو ممکنه زود از دست بدیم و از دست دادن آدما حتی آدمایٍ دوست داشتنیٍ زندگیمون یه روال عادیٍ تو دنیا. شاید واسه همینه که الان سعی میکنم کمتر از آدما دلگیر بشم، خصوصن از آدمای دوست داشتنیٍ زندگیم یا خیلی اوقات سعی میکنم تو لحظات خوب و شاد همه چی و بیشتر مزه مزه کنم. اگه دوستی یا عزیزی و بغل میکنم بیشتر و پر مایه تر تو بغلم فشارش بدم و بیشتر نگهش دارم. اینطوری شاید بشه حداقل طولٍ هر لحظه ی شاد زندگی و بیشتر از یک ثانیه کرد.
دوشنبه 7 تیر1389
از تاریخ گذشته
دلم میخواد صفحه زندگی و ورق بزنم قبلٍ اینکه خوندن صفحش تموم بشه، چه دیدی شاید نوشته های پشت صفحه هیچ ربطی به این صفحه ی گشوده نداشت، شاید هم سفید بود سفیدٍ سفید.
خب یعنی تازه اومدم اینجا.
دوشنبه 16 فروردین1389
یه سال جدید
بهار یه جایی تو دلٍ گیاه و خاکٍ و از جایی نمیاد اینو میشه از سبز شدن گٌلایی که تو گلدون یه گوشه اتاق گذاشتین و هفته آخر زمستون و دو هفته اول سال خونه نبودین که در و پنجره رو واسه اومدن بهار به خونه باز کنین فهمید. بهار اومد دوباره!
جمعه 30 بهمن1388
زمستون
زمستون امسال و دوست نداشتم نه اینکه حالا تموم شده باشه نه، هنوز یه ماه ازش مونده ولی تا حالاش از اون زمستونا بود که به دلم نمیشینه، ازون زمستونا که آسمونش فقط بغض داره و دلتنگی، ازون زمستونا که برف نداره که آرامش روز برفی نداره که سفیدی و پاکی برف آدم و تو حس نمی بره که سکوت روز برفیش آدم و تو خودش رها نمیکنه و لبریز آرامش نمیکنه. هی خیره میشی به آسمون و دلت و خوش میکنی به تیرگی ابراش ولی بغض آسمون ازون بغضایی که تو دلش جا خوش کرده و قصد ترکیدن نداره، ازون بغضایی که سنگینیش و پهن کرده یه جایی تو سینه آسمون که به این راحتیا از اون دل نمیکنه. آره یه همچی زمستونی امسال که آدم حسرت به دل سوز و سرماش میمونه که زمستونیش و باور نمیکنی و همش تو انتظار باریدنش دلخوش فردا شبا و فردا روزاشی که سرمای خیس و برفیش و نشونت بده. یه بغض خاموش بوده زمستون امسال، چه حال و روزی داره این آسمون دلتنگ...
دوشنبه 21 دی1388
نمیشه باور کرد که بی دلیل میشه سکوت کرد. به نظرم سکوت کردن دلایلی بیشتر از حرف زدن لازم داره.
